شب آرزوها

شب آرزوها

آرزویم این است در شبی طولانی که بلندای مهتاب آسمان را پوشانده من باشم و او
شب آرزوها

شب آرزوها

آرزویم این است در شبی طولانی که بلندای مهتاب آسمان را پوشانده من باشم و او

من...

حرف که می زنم شده حرف کتاب ها و افسانه ها .دیگه حتی اجازه حرف زدن هم ندارم...

افسانه نیست که عشق نیاز به احترام داره، افسانه نیست که عشق اندازه نداره 

اگه خاطر کسی و بخوای نباید بشین ببینی اون چه کار می کنه

خودمم شدم افسانه....

شدم یه چیزی که قبلا بود و الان نیست 

زندگی من شده خاطرات گدشته و چیزی که بودم

من الان من نیستم....

شاید به خاطر الان اصلا دوستم نداری

شاید......

دلم خیلی چیزا و خواسته و نشده...... خیلی آرزوها تو دلمه و نشده .....

زیادم سخت و بزرگ نیست .......

مادی نیست.....

من دلم می خواد تو باشی...

نه عصبانیت و دعوا و کوچیک کردنم......

دلم شانه های مردانه ات را می خواهد...



نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد