حرف که می زنم شده حرف کتاب ها و افسانه ها .دیگه حتی اجازه حرف زدن هم ندارم...
افسانه نیست که عشق نیاز به احترام داره، افسانه نیست که عشق اندازه نداره
اگه خاطر کسی و بخوای نباید بشین ببینی اون چه کار می کنه
خودمم شدم افسانه....
شدم یه چیزی که قبلا بود و الان نیست
زندگی من شده خاطرات گدشته و چیزی که بودم
من الان من نیستم....
شاید به خاطر الان اصلا دوستم نداری
شاید......
دلم خیلی چیزا و خواسته و نشده...... خیلی آرزوها تو دلمه و نشده .....
زیادم سخت و بزرگ نیست .......
مادی نیست.....
من دلم می خواد تو باشی...
نه عصبانیت و دعوا و کوچیک کردنم......
دلم شانه های مردانه ات را می خواهد...